تبليغاتX
دفترچه ی آبی

دفترچه ی آبی

ایران شهر 3

به سبز جاودان من


وطن، وطن!

نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریب‌وار،

که زیر آسمان دیگری غنوده‌ام،
همیشه با تو بوده‌ام

همیشه با تو بوده‌ام


اگر که حال پرسی‌ام

تو نیک می‌شناسی‌ام
من از درون قصه‌ها و غصه‌ها برآمدم:
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان

به دختر سیاه چشم کدخدا،
ز پشت دود کشت‌های سوخته

درون کومه ی سیاه
ز پیش شعله‌های کوره‌ها و کارگاه


تنم ز رنج عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده‌ام
یکی ز چهره‌های بی‌شمار توده‌ام


چه غمگنانه سال‌ها

که بال‌ها

زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات
که در خروش آمدی

به جنب و جوش آمدی


به اوج رفت موج‌های تو
که یاد باد اوج‌های تو!


در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته‌پاره‌ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشوده‌ام
گهر ز کام مرگ در ربوده‌ام


بدان امید تا که تو

دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده واکنی
به بند مانده‌ام

شکنجه دیده‌ام
سپیده ، هر سپیده جان سپرده‌ام
هزار تهمت و دروغ و ناروا شنوده‌ام


اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده‌ام
کنون اگر ز خنجری میان کتف خسته‌ام
اگر که ایستاده‌ام

و یا ز پا فتاده‌ام ،
برای تو، به راه تو شکسته‌ام
اگر میان سنگ‌های آسیا

چو دانه‌های سوده‌ام ،
ولی هنوز گندمم

 

غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانه‌ای که بوده‌ام
سپاه عشق در پی است

شرار و شور کار ساز با وی است
دریچه‌های قلب باز کن

سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می‌رسد

من این سرود ناشنیده را

به خون خود سروده‌ام
نبود و بود برزگر چه باک

اگر برآید از زمین
هر آنچ او به سالیان

فشانده یا نشانده است
وطن! وطن!

تو سبز جاودان بمان که من
پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشوده‌ام


شاعر : زنده یاد سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 18:30  توسط حسین  | 

Global Warming

Global Warming


روبه سفید

خنده و دلهره ای توامان داشت

ایمان ما

و قطر یخ ها را به نظاره نشسته بود


تقدیم به : دکتر سپیده حبیب

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 23:15  توسط حسین  | 

ایران شهر 2


تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را  خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه ی غفلت، 
این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق‌گویی و حق‌جویی...

و حق با توست
ولی حق را ــ برادر جان ــ 
به‌زور این زبان نافهم آتش‌بار
نباید جست...
اگر این بار شد  وجدان خواب 
آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...


خواننده : استاد محدرضا شجریان

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 21:59  توسط حسین  | 

صراحی

صراحی


تو را به میهمانی هرآنچه دارم می برم

سر سختی مکن


دمی بنشین

بنگر که بر من چه رفته است


مرا بشنو

سبز می شوم


مرا به خاطر بسپار

آبی می مانم

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 23:59  توسط حسین  | 

ایران شهر 1


موج دستهای من و تو
دست دریا رو گرفته
عکس تو با سرمه ی خون
چشم دنیا رو گرفته

ما که از آوار و ترکش
همه رو به جون خریدیم
تو بگو همسنگر من
ما تقاص چی رو می دیم

آخرین سنگر سکوته
حق ما گرفتنی نیست
آسمونش هم بگیری
این پرنده مردنی نیست


خواننده : داریوش اقبالی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 23:39  توسط حسین  | 

کرشمه 2


تو ای یار دیرینه

ای غم

بازم رو سوی توست


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 0:32  توسط حسین  | 

کرشمه 1


از چنبر تنهایی می گذرم

در تو می آویزم

ای بی کرانه اندوهِ سرزمین ام


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 15:20  توسط حسین  | 

مانو

مانو


راز و رمزی تازه

مثل مزه مزه کردن قهوه یا یک نوشیدنی داغ

نمی خواهم کشفش کنم

یا نمی توانم ؟

نمی دانم


می خندد

من به نظاره نشسته ام


باران سردی بی امان می بارد..

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 14:59  توسط حسین  | 

درود

با سلام

خیلی وقت بود نه من به این وبلاگ سر می زدم نه شما !

اما دوباره تصمیم گرفتم یه سرو سامونی به اینجا بدم !

 چند تا تغییر ایجاد کردم :

1: قالب رو عوض کردم

2: شمارنده گذاشتم

و چند تا ایده ی جدید دارم :

1: ادامه ی نوشتن مطالب جدید و قدیمی با عنوان دفترچه ی آبی !

2: معرفی کتاب هایی که خوندم و دوست دارم شما هم بخونید.

3: معرفی فیلم هایی که دیدم و دوست دارم شما هم ببینید.

4: معرفی سایت های جالب و مفید.

5: نوشتن قسمتی از یک شعر یا ترانه که تازه خوانده یا گوشیده ام !

6: پست جدید مطالب آرشیوی !

منتظر پیشنهادهای خوبتون هستم

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 18:29  توسط حسین  | 

آبی

آبی


عجب رویایی بود

   عجب انسانی بود

      عجب دل تنگی و ...

         و عجب دیداری


برگشتم

   به یاد او ..

      به نگرانی او ..

         و به بالندگی او که می کوشد ...


هنوز تو را می جویم

   در پس شعر ها و داستان ها

   در پس انسان ها و عشق ها

   در پس تمام این هستی آلوده و پاک

                                تو را ای شور زندگی

                                      تو را ای حقیقت آبی


آبی جان

    هنوز دوستت دارم

        فراموشم که نکرده ای ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 14:47  توسط حسین  |